تبليغاتX
ویرگول ،

تقدیم به دوستان عزیزم به امید اینکه حق گو و حق نویس باشیم






 

 

انتظار و دلهره ...

 چند شب پیش که برای دیدن جواب نهایی کارشناسی ارشد دانشگاه دولتی رفته بودم تو اینترنت اصلا واسم مهم نبود که قبول بشم یا نه چون اولا به خاطر تعلقاتم در اراک مثل کارم و شرکت تازه تاسیسم و دوما اینکه از گرایش انتخابیم ( بین الملل ) زیاد راضی نبودم و دوست داشتم در این مقطع زمانی در اراک بمونم .

وقتی مشخصات رو وارد کردم . زده بود قبول... آره قبول شده بودم ... حقوق بین الملل دانشگاه اشرفی اصفهانی اصفهان . با توجه به اینکه زیاد نخونده بودم و از طرفی هم ظرفیت کم بود خیلی خوب قبول شده بودم ولی اصلا احساس خوشحالی نمی کردم .

اما گفتم دلهره ... آره دلهره دارم . چون قصد من دانشگاه آزاد اراکه اون هم گرایش مورد علاقم یعنی حقوق عمومی ... پنج شنبه 12 شهریور جوابش می یاد ... همه بهم می گن تو که دولتی قبول شدی آزاد رو حتما قبولی می شی . ولی من وقت زیادی رو این گرایش نذاشته بودم ... تا 5 شنبه خیلی دلهره دارم ... ولی یه حسی بهم می گه که قبول می شم . توکل به خدا ...

واسم دعا کنید .

نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |

 

 

بعضی آدمها ...

 

بعضی از آدمها دهن بین اند . عاشق کسی می شوند که خوب حرف می زند . خوب دروغ می گوید و بامزه شوخی می کند . من اما فقط عاشق کسی می شوم که خوب نگاه می کند . کسی که با چشمانش حرف می زند و با چشمانش دروغ می گوید . کسی که با نگاهش من را مجاب می کند که دوستش داشته باشم . آنها که دهن بین اند معمولا اشتباه می کنند . من هم معمولا اشتباه می کنم . با این تفاوت که دهن بین ها وقتی به اشتباهاتشان پی می برند با همان سلاح به جنگ حریفشان می روند . آنها وراجی می کنند ، فلسفه می بافند و از همان کلمات و جملاتی که زمانی نشان دهنده عشقشان بود به نشانه نفرت استفاده می کنند . من اما مثل مگس در تله می افتم . چه طور می توانم به یک آدم بگویم در نگاه تو چیزی است که در وجودت نیست . این جمله معنایی ندارد . آدمها نگاهشان را جزئی از وجودشان می دانند .

هر ارتباط جدید یک تله جدید است . بعضی ها می دانند چطور پنیر را از سر قلاب بدزدند که فنر عمل نکند ، بعضی ها دمشان گیر می کند و بعضی ها از وسط دو نصف می شوند .

بعضی آدمها ...

نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |

 

 

همین روزها ...

 

من از بودن آدمها مطمئن نیستم . حتی وقتی که روبه رویم نشسته اند و پرحرفی می کنند . گاهی فقط صدایشان را گم می کنم که برای همه اتفاق می افتد . ولی بعضی وقت ها تصویرشان هم می رود . انگار که خانه خالی است ، روی صندلی کسی ننشسته و صدایش نمی آید . در این شرایط نگاهم دور اتاق می چرخد . حواسم پرت می شود و به دنبال روزنه هایی می گردم که هم صحبتم از آن فرار کرده . معمولا آن هم صحبت ناپیدا می گوید :

حواست با منه ؟

بدون آنکه ببینمش جواب می دهم : بله . ادامه بده . شاید هم حرف دیگری می زنم . نمی دانم صدای خودم را هم گم می کنم . به صندلی خالی خیره می شوم . او حتما آنجا نشسته است . نباید ناراحتش کنم . به نقطه ای که گمان می کنم صورتش آنجاست خیره می شوم و لبخند می زنم . این اتفاق ربطی به مشکل چشمانم ندارد . چون صندلی را می بینم . پرده اتاق را می بینم . همه چیز را می بینم . تنها آن آدم است که دیده نمی شود . آن آدم را هم دیده ام . روی آن صندلی نشسته بود . حرف می زد . اما در کدام زمان . شاید دیروز آمد و رفت . شاید فردا بیاید و تا آخر شب هم بماند . ولی الآن آنجا نیست . دیگر روی آن صندلی ننشسته است .

هر کجایی امشب سرحال نیستی ؟

مشکل این نیست که کجا هستم . سرحالم یا نه . مشکل این است که در جایی که باید باشم نیستم . من از بودن خود مطمئن نیستم . آن آدمها دارند با خودشان حرف می زنند . آنها هم فرض کرده اند که من اینجا روی این صندلی نشسته ام . لبخند می زنم و سر تکان می دهم .

نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |

 

 

خداحافظ همین حالا ...

به نظر من خداحافظی منفورترین کاریه که تو دنیا وجود داره . شاید در روز این کلمه رو هزاران بار بشنویم و بگیم . ولی می دونیم این خداحافظی با اون خداحافظی خیلی فرق داره . تو خداحافظی اولی می دونی برمی گردی و برمی گرده اما تو خداحافظی دوم دیگه برگشتی وجود نداره .

این قانون طبیعته که هر اومدی یه رفتنی هم داره مثل یک انسان ، زمانیکه متولد می شه بهش می فهمونن که یه روز هم باید از این دنیا بره و اون اشک شوقی که با تولدش ریخته می شه یه روز باید تبدیل بشه به اشک غم .

اما یه خداحافظی هم هست که خیلی غم انگیزه مثل غروب یک روز پاییزی که دلت بدجور می گیره . بعضی ها مرام دارن و یه خداحافظی خشک و خالی می کنن و از زندگیت میرن بیرون ، ولی بعضی ها حتی جرات این رو پیدا می کنن که در عین بی رحمی قلبت رو له کنن بدون خداحافظی ترکت کنه و با بی شرمی تمام به کس دیگه ای سلام  گرمی همچون سلام اولی که به تو داد بده . پس اون حرمت چی می شه ... وای چی گفتم این آدما اصلا معنی حرمت رو نمی فهمن چه برسه به اینکه بگن خداحافظ . امان از روزی که آدم ذهنش پر بشه از علامت سئوال و دلش ابری شه . اما ... اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست ... پس بذارین به اون آدما ! بگیم خداحافظ ... خداحافظ برای همیشه ...

به قول فرزاد حسنی

خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین ، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

 

خداحافظ...

نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |

 

                        

 وکالت بلاعزل در معاملات

بنابر جهات و علل مختلف از جمله ساختار اقتصادی و اجتماعی کشور و عدم اطلاع و آگاهی مردم از قوانین و مقررات مربوط گاهی از عنون وکالت استفاده هایی می شود که نتیج نامطلوبی را به وجود می آورد . حدود ۸۰ سال از تصویب قانون ثبت اسناد و املاک و اجباری شدن ثبت معاملات می گذرد ، اما هنوز هم تکلیف مالکیت پاره ای از املاک مشخص نیست و به تبع آن امکان انتقال رسمی این نوع املاک وجود ندارد . پس از پیروزی انقلاب اسلامی سال ۵۷ بسیاری از زمین های شهرهای بزرگ و حواشی و حومه آن مورد تصرف افراد قرار گرفت . با اینکه مواد ۱۴۷ و۱۴۸ اصلاحی قانون ثبت تسهیلاتی را برای تعیین تکلیف نهایی معین نمود اما هنوز هم خرید و فروش این املاک به صورت غیر قانونی و به اصطلاح کلیدی و یا به صورت وکالتی انجام می شود . کارمندان دولت عضو تعاونی های مسکن که صاحب زمین و آپارتمان می شوند تا سالهای سال نمی توانند سند رسمی مالکیت اخذ کنند و ناگزیر ملک خود را به همین صورت یعنی وکالت بلاعزل انتقال می دهند . بعضی تصور می کنند وکالت می توانند جای عقد بیع را بگیرد و عواقب آن را در نظر نمی گیرند .

برای خواندن ادامه مطلب روی ادامه مطلب کلیک کنید ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |

 

 

با عرض سلام و تبریک سال نو  ...

دوستان عزیزم دوباره ویرگول اسم اول وبلاگم رو گذاشتم . به خاطر اینکه یادداشت های یک دانشجو دیگه سنخیتی با من و وبلاگم نداره . اگه گفتین چرا ؟؟ چون دیگه درسم تموم شده( در مقطع کارشناسی ) . البته تحصیلات و پژوهش هیچوقت تموم شدنی نیست .  اگه خدا بخواد امسال دوباره قراره دانشجو بشم البته در مقطع کارشناسی ارشد .

فعلا...  

نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |

 

                           

                                                  حشمت و سینما

 

جلوی سینما خیلی شلوغ بود . بیشتر گروههای پنج ، شش نفره متشکل از یک پسر و چند دختر جلوی سینما صف کشیده بودند . حشمت با خودش گفت : واقعا یک فیلم هنری چقدر خواهان داره و مردم ما چقدر خوب ارزش هنر رو متوجه می شن  . بعد از کلی مکافات موفق شد خودشو به حفره مخصوص فروش بلیط برسونه  و بلیط بگیره حالا بماند که خانم مسئول فروش وقتی فهمید حشمت تنها به سینما اومده نیش خندی زد . بعد از مراسم پاره کردن بلیط وارد سالن انتظار شد . یکباره تمام نگاهها به سمت حشمت برگشت . همه در حالی که با چشم در حال ارزیابی کردنش بودن کار متداول پچ پچ کردن رو شروع کردن . صفی طولانی تر از صف بلیط فروشی جلوی بوفه سینما تشکیل شده بود . در تابلوی سالن لیست بالا بلندی از افتخارات فیلم هنری ساکنین ناکجا آباد در جشنواره های بین المللی به چشم می خورد . پیرمرد اخمالویی که بلیط ها رو پاره می کرد بلند داد زد فیلم مادر زن چطوری ؟ سالن ۱ ، فیلم عروس تکراری سالن ۲، فیلم ساکنین ناکجا آباد سالن ۳ طبقه بالا . ناگهان همه جمعیت به سمت سالن های ۱ و ۲ سینما که بهترین سالنهای سینما بودن یورش بردن و حشمت در برابر نگاههای سنگین جمعیت که به اون می خندیدن به همراه افراد انگشت شماری به سمت سالن ۳ به راه افتاد . سالن ۳بدترین و کوچکترین سالن سینما بود که بهترین فیلم سال رو اونجا اکران می کردن . حشمت رفت و روی یه صندلی مناسب نشست یکدفعه مردی چراغ قوه رو انداخت تو چشم هاش و فریاد زد مگه مجرد نیستی؟ پاشو برو اون گوشه بشین . از اون جمعیت اندک سالن حدود ۹ نفر مجرد رو تنگاتنگ هم توی بدترین ردیف صندلی های شکسته سینما جا دادن و دو نفر چراغ قوه به دست مواظب بودن از اونها رفتار بدی سر نزنه . عده اندکی هم متاهل نما در گوشه های دنج سینما رخنه کرده بودن . حشمت روی صندلی گاز زده شده ای نشسته بود که ستون گچبری شده ای مقابل چشمش بود و نمی توانست ۹۰ درصد پرده رو ببینه . هنوز فیلم شروع نشده بود که دوتا جوون با کوه انبوهی از تنقلات جلوی چشم حشمت نشستند و موهای سیخشون اون ۱۰ درصد باقی مونده پرده رو هم پوشوند.                                                                                     

فیلم که شروع شد مرد خماری که بغل حشمت بود و چرت می زد سرش افتاد روی  شونه حشمت و تخت خوابید و اون بغل دستی دیگه حشمت هم به جرات میشه گفت از عید پارسال حموم نرفته بود . بوی خوش بدنش که با بوی ساندویچ سینما ادغام شده بود به محفل مجردها حس خاصی بخشیده بود . همین تعداد اندک هم زیاد براشون مهم نبود که فیلم چیه فقط اومده بودن سینما که اومده باشن . در طول مدتی که فیلم پخش می شد در انتهای سالن باز بود و نور راهرو روی پرده افتاده بود و صدای خنده های سالنهای 1 و 2 به گوش می رسید و هرزگاهی در اتاق آپاراتچی که باز می شد آنچنان نور و صدای وحشتناکی تو سالن می پیچید که حشمت فکر می کرد لوکوموتیوی از پشت سر به سمت اون میاد .                                                       

چیزی که تو سالن خیلی برای حشمت سئوال بود وجود یک بخاری بدون دودکش دقیقا جلوی پرده سینما بود که یک کتری قدیمی هم روی اون در حال بخار کردن بود .شاید مسئول سینما به خیال خودش به ملت خیلی لطف کرده بود و از همه جالبتر اینکه  هرچند دقیقه یک بار مردی روی کتری خم می شد که معلوم نبود داره بوخور می ده که سرما خوردگیش خوب بشه یا کار دیگه ای میکنه . سایه مرد روی پرده و بخار کتری و صدای آپارات آرام ترین فیلم سال رو به یک فیلم وحشتناک در حد اره 10 تبدیل کرده بود و سالن بیشتر به یک تونل وحشت شبیه بود . حشمت برای دیدن فیلم مجبور بود گردنش رو خم کنه اونور ستون البته طوری که مرد کناری سرش تکون نخوره و بیدار نشه . نگاهی به دور و بر انداخت یکی دو تا از متاهل نماها سالن سینمارو با اتاق خواب اشتباه گرفته بودن و پسر جوونی که تا اون لحظه 3 تا پفک خانواده و چند تا بی تربیتی فیل خورده بود با لیزر روی بازیگر زن فیلم نور می انداخت انگار استادی در یک کنفرانس نکات مهم رو توضیح می ده و دو نفر دیگه سر نوع آبمیوه تو تاریکی داشت کارشون به کتک کاری می کشید . درست همین موقع تنها چیزی هم که کم بود به فضا اضافه شد و اون صدای گریه بچه ای بود که انگار همون لحظه متولد شده باشه حالا گریه نکن کی گریه بکن ! حشمت بی خیال هنر و فیلم و ارزش شده بود و در حالی که تو صندلی شکسته اش فرو رفته بود منتظر بود این جهنم فرهنگی زودتر به پایان برسه . فیلم وقتی تموم شد آپارتچی اجازه نداد تیتراژ بالا بیاد و همه با روشن شدن چراغها فهمیدن که باید پاشن برن بیرون . حشمت که دیگه گریه اش گرفته بود همچون پدری دلسوز آهسته به صورت مرد خماری که روی شونه اش خوابیده بود زد و گفت : داداش پا شو رسیدیم .                                                                                                                  

 

نوشته دوست عزیزم : فرهود سلامی  

نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |

 

 

                خیابان گردی ( گرایش متراژ )           نوشته دوست خوبم نیما اکبرپور

 

توی بیشتر شهرها غالبا یک خیابان هست که مردم و بیشتر  جوان های آن شهر ، مدام آن را بالا و پایین می کنند . گلسار رشت، ملک اراک ، ولی عصر تبریز ، سجاد مشهد ، صفائیه قم و ... از آن مسیرهای خوراک خیابان گردی هستند . تهرانش هم که گفتن ندارد . هر محله اش یکی از آن جاده های پاتوق دارد. فرقی هم نمی کند که این مسیرها را پیاده گز کنی یا سوار ماشین های رنگ و وارنگ باشی . به هر حال هدف یک چیز است و ماموریت هم یک چیز دیگر این که آن قدر بچرخیم تا به قول معروف هرکه رود خانه خود .         

نشستن پشت میز و نوشتن درباره اینکه خیابان گردی یک نوع ولگردی است ، زیاده از حد دور از انصاف است . می توانم درباره پرهیز از این کار و بیهوده بودنش ، حداقل چند صفحه سیاه کنم . بعدش هم بگویم  که برو چند صفحه کتاب بخوان ، فیلم بین ، روزنامه ای ورق بزن یا با دوستانت درباره اتفاقات مهم دنیا صحبت کن . جز این نیست که آدم به همه اینها که گفتم نیاز دارد . پس می توانم یک عالمه نوشته بدهم  به خوردت که آخرش یا از خودت نا امید شوی یا آن که بر من عصیان کنی و بگویی طرف را ببین که چقدر با خودش حال می کند . اما خودم را که جای تو می گذارم ، می بینم که من هم حالم به هم می خورد از این جور آدم ها که ادای پیرمردها را در می آورند . وقتی یاد ملک و سه راه و عباس آباد اراک می افتم  و به ساعت هایی که صرف بالا و پایین رفتن صدباره آن در روزشده است و کرور کرور سلام و علیک بی انتها و تکراری ، با خودم می گویم  که رطب خورده منع رطب چون کند ؟                            

این نوشته قرار بود مثلا ضد خیابان گردی باشد . باور کن به اینجا که کشید ، برعکس شد . آقا جان برو برای خودت بچرخ توی خیابان اگر کار بهتری سراغ نداری . آن قدر توی خیابان بالا و پایین کن با ماشینت که بنزینت ته بکشد و بوی نامطبوع لنتت بلند شود .           

نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |

 

                                

                            رودخانه ای منحصر به فرد در اراک سیتی            

 

از قدیم الایام تا کنون وجود رودخانه ها ی بزرگ سمبل برکت و تقدس و از لحاظ اقتصادی نیز برای کشور متبوع خود حائز اهمیت بوده اند ؛ همانند رود نیل در مصر ، گنگ در هند و ... .

شهر بزرگ و پیشرفته اراک نیز از این امر مستثنی نبوده و دارای یک رود بسیار بزرگ و منحصر به فرد می باشد که صدای خروش آن به مردم این شهر دلگرمی خاصی می دهد و به دلیل وسعت و پرآبی از آن به عنوان دریاچه نیز یاد می کنند . تنها موردی که باعث نگرانی مردم این شهر می باشد جاری شدن سیلاب در فصول بارانی سال و درنتیجه تخریب زمین های حاصلخیز اطراف این رود می باشد که جدیدا این مشکل با تمهیداتی که از سوی مسئولین ذیربط اندیشیده شده مرتفع گردیده است .

نیمی از آب شرب کشور توسط این رود تامین می گردد که نکته جالب در این خصوص عدم احتیاج آب آن به تصفیه می باشد که از لحاظ اقتصادی نیز به نفع کشور گردیده است .

از دیگر خصوصیات این رود وجود چشم اندازهای زیبا و طبیعی در آن می باشد که هرساله پای هزاران جهانگرد عاشق را به این دیار کهن کشانده و در نتیجه باعث رونق صنعت توریسم در این شهر دیدنی شده است .

وجود موجودات نادر و خارق العاده از دیگر ویژگی های این رود می باشد که به طور خلاصه می توان به پرندگان بومی نظیر ملوچ و قلاغ جره اشاره نمود و همچنین موجوداتی عظیم الجثه که هنوز ماهیت آنها برای جانورشناسان محرز نگردیده ؛ فقط در مورد آنها گفته می شود که غذای اصلی این حیوانات گربه است و گوشه چشمی نیز به انسان دارند .

از دیگر عجایب این رود بوی خوش و مطبوعی است که از این رود در فضای این مادرشهر پراکنده می شود که به علت خاصیت طبی این بو ، هر ساله شاهد حضور هزاران بیمار تنفسی از کشورهای مختلف در سواحل نیلگون این رود می باشیم .

برگزاری مسابقات جهانی اسکی روی آب و قایقرانی از دیگر افتخارات این رود می باشد که این امر باعث رونق ورزش های آبی در این کلان شهر ، که جدیدا افتخار میزبانی بازیهای المپیک را نیز یدک می کشد شده است .

در روز سیزدهم فروردین ماه هر سال مردم این شهر به پاس قدردانی از برکات و مزایای این رود ، طی اقدامی سمبلیک و دسته جمعی اقدام به جمع آوری زباله ها ی اندکی که توسط باد به سواحل این رود آورده می شود می کنند . البته شهرداری محترم این شهر زیبا و سرسبز ، زحمت مردم را در این مراسم زیبا و تاریخی کمتر نموده اند .

این رود بزرگ از کوههای سربه فلک کشیده ایالت کرهرود سیتی جاری و به دریاچه بزرگ میقان منتهی می گردد . از لحاظ سیاسی نیز این رود حائز اهمیت می باشد به طوریکه کشورهای حوزه خلیج فارس پس از مایوس شدن از نام گذاری خلیج عرب بر خلیج فارس به فکر نامگذاری بر روی این رود افتاده اند که خوشبختانه این موضوع که باعث نگرانی و تشویش اذهان عمومی شده بود ، مثل همیشه با رایزنی های مسئولین با نفوذ این شهر مرتفع گردید و نام رود همیشه خشک ، رودخونه خشکه خودمون هنوز بر لبها جاری می باشد . 

نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |

 

 

با سلام خدمت دوستان عزیزم ، از اینکه خیلی دیر وبلاگ رو به روز می کنم معذرت می خوام .  آخه درگیر ترم آخر لیسانس و آمادگی برای کنکور کارشناسی ارشدم . ولی سعی می کنم دیگه وبلاگم رو دیر به روز نکنم .

اگه روی ادامه مطلب کلیک کنید می تونید اولین داستان کوتاهم رو که حدودا هفت سال پیش(که حدودا 16 سالم بود) نوشتم رو که البته اگر حوصلتون اومد بخونید ... نوشتن این داستان کوتاه (تقلب) باعث شد که در یکی از مسابقات داستان نویسی سوم بشم و مشوقی شد برای نوشتن داستان های بعدیم ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |

 

                                

                                                دوستت دارم ... !

 

دوستت دارم ... دوستت دارم ... دوستت دارم !

به قول یغما گلرویی ، کاش این جمله کوتاه ولی عمیق هزاران بار جریمه مدرسه مان بود ! چراکه نه کسی از نوشتن این عبارت رنج می برد و نه کسی از حواندن و شنیدن آن خسته !

تکرار دوستت دارم می توانست دوای درد بسیاری باشد ولو در دانشگاهها ! اما افسوس و صد افسوس که در هزاره سوم تلخ و بدون عشق زندگی می کنیم . دیگر کسی حوصله یکبار به زبان آوردن دوستت دارم و متقابلا شنیدن یکباره آن را هم ندارد ! همه حرف ها خلاصه شده در سیری شکم و ...

دوستت دارم به کنار ، در این دانشگاههای بی در و پیکر استادی را دیدم که یارای گفتن‌ « نه » را ندارد ، رئیس دانشگاهی را دیدم که فلان کاره است و به همه مسئولان و مدیران « آری » می گوید !

هیچ کس هم دیگری را دوست ندارد ! از دانشجویان که نمی توانم حرف بزنم . از آنها بیش از بقیه بیزاری و دوست نداشتن شنیده ام بر خلاف دست نوشته هایم !

شاید مدتهاست آنها به کسی دوستت دارم نگفته باشند و با این عبارت بیگانه اند ! شما که غریبه نیستید ، آن سوی بیست و سه سالگی خود هم می گوید دوست داشتن های تو نیز به زودی ته خواهد کشید ... .

نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |

 

                       

                           داستان رز

 

در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.

او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا می‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟"

پاسخ دادم: "البته كه می‌توانيد"، و او مرا در آغوش خود فشرد.

پرسيدم: "چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟!"

به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم."

پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد.

به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، آن را دارم."

پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اينگونه زندگی می‌كرد، در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسيار وحشتزده شده‌ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه می‌دانم، به شما بگويم"، او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، ما پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست می‌كشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد."

"ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است."

"متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.

در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید باشید، دير نيست.

نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |

 

 

              زندگی دانشجویی ، زندگی خوشبخت ها !                ( طنز )

 

یادش به خیر آن روزها ! چقدر خوشبخت بودیم . زندگی دانشجویی زندگی خوشبخت هاست . صبح ها از خانه بیرون می رفتیم تا شب . جوون های امروزی زندگی نمی کنند !

یادم می آید آن روزها کلوپ نبود تا فیلم بگیریم و ببینیم ، به ناچار می نشستیم پای ماهواره ! آن روزها هری پاتر 3 تازه آمده بود ولی من گوزن ها را ترجیح می دادم . آن روزها بهترین دوران زندگی من بود . تا پاسی از شب گذشته بیدار می ماندیم و چپق می کشیدیم . داخلش کاپیتان نمی دانم چی !! می ریختیم . آن روزها تلفن هنوز اختراع نشده بود و تنها راه ارتباط با خانواده هایمان sms بود !!

رضا دوست هم اتاقی که تا صبح با < بووووووق > اش چت می کرد ! پسوند آیدیش هم 666 بود ! البته آن روزها این اعداد مفهوم خاصی نداشت .

هرگز یادم نمی رود یک روز سر کلاس جو آوری ( در فارسی روان مختلط هم معنی شده است .) استاد مرا برد پای تابلو و چندتا سؤال سخت ریاضی از من پرسید و چون بلد نبودم بساط فلک را به پا کردند و تا می خوردم کف پاهایم را نشیمنگاه ترکه قرار دادند . آن روز دخترها خیلی به من خندیدند ولی از نظر من مشکلی نداشت . من از بچه های انده مرام بودم . تازه خوشحال هم می شدم که بر و بچ دانشگاه ، حال می کنند و بین گریه هایم ، لبخند رضایت می زدم .

همان روز بود که وقایع الاتفاقیه ( ویرگول کنونی ) را به عنوان اولین نشریه دانشجویی نوشتیم . مثل توپ در دانشگاه صدا کرد .

یادش بخیر ... یادش بخیر نمایشگاه کتاب تهران که می شد با خر و شتر و اسب راه می افتادیم به سمت تهران . معمولا ماه آخر نمایشگاه می رسیدیم . تعجب نکنید چون راه ها دور بود و مردم همه طالب کتابخوانی بودند نمایشگاه دوازده سیزده ماهی دایر بود!!!

درس هم که نمی خواندیم ! فقط دنبال گل و گشتمان بودیم . عجب روزگاری بود . یک بار یکی از اساتید ترجمه خواسته بود ، ما هم رفتیم یک ترجمه پنس کردیم به یک متن لاتین کمپلت متفاوت ! دادیم استاد . آن روزها استادها خیلی تیز نبودند ! مثلا منصور که از هم اتاقی های دیگر بود خودش متنو ترجمه کرد . هیچ وقت یادم نمی رود وسط متن تخصصی فیزیک به لغتی به معنی « نوعی گوسفند رومانیایی » برخورد کرد . هرچه هم لغت نامه رو زیرو رو کرد معنی دیگه ای پیدا نکرد ! همون رو نوشت . نمره اش هم از همه ما بهتر شد .

یا مثلا بهروز لش که حتی نمی تونست دماغشو بالا بکشه خدای تقلب محسوب می شد . حتی یادمه تربیت بدنی هم تقلب کرد ! 5 تا دراز و نشست رفت من رو وادار کرد بگم 40 تا !! هیچ کس هم بویی نبرد که به عنوان مثال این بشکه چطوری 40 تا دراز نشست رفته ! اما نه ! یکی از امتحاناش رو بی تقلب نمره گرفت که اگه حافظم یاری کنه بهداشت خانواده بود!!!

 

 

                                                                                              نویسنده : عابد حدودی

نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |

 

 

                     هشدار: زوال "سبيليسم" در آينده نزديك!  (طنز)               

 

بررسي سير تاريخي روابط اجتماعي زن و مرد از 50 سال پيش تا چند سال بعد، خبر از نابودي سبيليسم! به عنوان ميراث مردانگي گذشتگان مي‌دهد كه زمزمه هاي آن از هم‌اكنون به گوش مي‌رسد. با خواندن داستانك زير به عمق اين فاجعه پي مي‌بريد. اميد كه ما را دريابيد و دريابند...!

سال 1332

دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشسته‌اند و يك ظرف هندوانه قرمز جلويشان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف مي كند: آره زري جون داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغر مردني به من متلك گفته همچين زدش كه به سوسك مي‌گفت خرس قطبي. تازه خود داداش هم گفته كه ميخواد برام شوهر خوب پيدا كنه. مادر دختر مي‌گويد: خدا سايه مرد را از سر خونه‌اي دور نداره!
 

سال 1342

پدر خانواده با عصبانيت وارد اتاق مي‌شود و پس از اينكه كمي جنم رو كرد و چهار تا كاسه كوزه را زد شكست فرياد مي‌زند: دختره چشم سفيد حالا واسه من دانشگاه قبول ميشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمي‌گويند آقا رضا غيرتت رو شكر؟ هيچي ديگه ولش كن فردا مي‌خواهد شلوار مدل برمودايي و مانتو بدن نما بپوشد و نوبل صلح هم بگيره... زن اگه اجنبي‌ها بهش نوبل صلح را بدهند مردم چي مي‌گويند؟ مادر خانواده با لحن التماس آميز مي‌گويد: مرد چرا حالا شلوغش مي‌كني؟ نوبل و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده همين ... اين قدر سخت نگير...

بالاخره با اصرارهاي مادر پدر قبول مي‌كند كه دخترش به دانشگاه برود. وقتي پدر قانع شده سيگارش را روشن مي‌كند و مادر مي‌گويد: مرد خدا سايه تو را از سر ما كم نكند!

سال 1352

فرياد مرد خانواده تمام كوچه را پر مي‌كند؛ چي؟! مي‌خواهد برود سر كار؟! يعني من اينقدر بي‌غيرت شده‌ام كه دخترم بره سر كار و پول بياره تو خونه؟ پس من اينجا هويجم؟ مگر اينكه بابت اين بي‌آبرويي از رو نعش من رد شويد... كسي كه از روي نعش مرد خانواده رد نمي‌شود، ولي دختر خانواده هم بعد از چند ماه با وجود غرغرهاي پدر بالاخره سر كار مي‌رود. صداي مادر خانواده به گوش مي‌رسد: مرد خدا تو را براي ما حفظ كند!

سال 1387

مرد خانواده: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روز اولي كه اومدي خواستگاريم گفتم دلم نمي‌خواد زنم از اين مانتوها بپوشد و آرايش كند گفتي: دوره اين امل‌بازي‌ ها گذشته ما هم گفتيم چشم! بعد گفتي اگر خانه خريدي به جاي مهريه خانه را به نامم كن گفتم چشم! آن اول هم حق طلاق را هم از ما گرفتي حالا هم مي‌گويي بنشينم توي خانه بچه‌داري كنم؟

زن: عزيزم مگر چه اشكالي دارد؟ مگه تو ماهي چقدر حقوق مي‌گيري؟ تمام حقوقت هم بابت كرايه تاكسي خرج ناهار خودت و مهد كودك بچه و جريمه ماشينت مي‌رود. حالا اگر بنشيني توي خانه و از بچه نگهداري كني هم خرجمان كم مي‌شود و هم بچه مان وقتي بزرگ شد از كمبود محبت پدر و مادر رنج نمي‌برد... آفرين عزيزم... خدا سايه‌ات را (فعلا) سر ما نگه دارد!

سال1397

چند تا مرد دور هم نشسته‌اند و در حالي كه سبزي پاك مي‌كنند آهسته مشغول تبادل نظر هستند.

- آره... مي‌گويند هدف اين جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضايع شده مردهاست...

- حق با آقا جمشيده... ببينيد اين زن‌ها چقدر از ما سوء استفاده مي‌كنند؟ تا وقتي خونه بابامونيم بايد آشپزي و بچه داري و اينها رو ياد بگيريم و توسري بخوريم. بعد هم بدون مشورت زنمان مي‌دهند و زنمان هم ما را استثمار مي‌كند...

- خب مي‌گفتم ... اسم اين جنبش "سيبيليسم" است و... در اين حال با ورود خانم يكي از آنها بحث به زياد بودن گل سبزي كشيده مي‌شود! زن مي‌گويد: خدا سايه شما مردها را از سر سبزي‌ها كم نكند!!!

سال 1478

راديو موج FM شبكه پيام (صداي يك خانم): با اعلام ساعت نه شب. شما خانم‌هاي عزيز را در جريان آخرين اخبار رسيده قرار مي‌دهم. به گزارش خبر گزاري بانوپرس دقايقي قبل سايه آخرين نمونه نادر از موجودي سبيلو يا همان "مرد" از روي كره زمين محو شد!! پس از پايان عمر اين آخرين بازمانده از شاخه زينتي مردها از اين پس نام اين موجودات را فقط در كتاب هاي تاريخ مي توان پيدا كرد.. ساعت نه و پانزده دقيقه با خبر هاي جديدي در خدمت شما خانم هاي عزيز خواهم بود... دينگ دينگ!

 

نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |

 

                       

                            مدیتیشن بهشتی گمشده

 

 

مديتيشن حالتی از بی ذهنی است.حالتی است از آگاهی بی اندازه خالص.در حالت عادی آگاهی مملو از زباله است,درست مانند آينه ای که با غبار پوشيده شده باشد.ذهن همواره پر است از هياهوی افکار در حال گذر, آرزوها,خاطره ها,هيجان ها همگی در حال عبور هستند,واقعاً که يک هياهوی دائمی در ذهن وجود دارد.   حتی در زمانی که شما در خواب هستيد مغز در حال فعاليت است,به همين دليل است که شما خواب می بينيد.ذهن هنوز در حال فکر کردن است.هنوز اسير نگرانی ها و دل مشغولی هاست.در حال آماده شدن برای فرداست.يک آمادگی پنهانی و مخفيانه برای فردا در حال رخ دادن است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علي ايماني | لینک ثابت | موضوع: |